|
|
|
دلتنگی های من |
|
حالا که نیستی
حالاکه تو را ندارم بی انکه بخواهم ویا بدانم غرق میشوم در یادت در ساحل نگاهت دریا چنان خود را به هر در دیواری می زند که نمی توان آرام گرفت ومن تمام بی قراری ام را مدیون توام ارغوانم ارغوان بهتر از جانم
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
حالا که تو در کنارم نیستی
حالا که دیگر تو را ندارم آنچه مرا آرام می کند ، برایت نوشتن است و البته آنچه در حال حاضر مرا بیشتر آرام می کند اتفاقاتی است که در این چند روز گذشته افتاده است. باید اعتراف کنم در ابتدا برایم درد ناک وغیر قابل باور بود ولی حالا که چندی است از اتفاق می گذرد با این که هنوز هم احساس خوبی ندارم اما خوشحالم از اینکه من و دوستانم را هدفمند کرده اند.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
روي زييايي ديدم. پرسيدم: «خانم اسم شما ارغوان نيست؟ هنوز عطر حلول بيست سالگي را درهالهاش داشت. گفت: «نه.» گفتم: ارغوان هستي، نميداني. چون صدايش مثل غزلي بود، قافيهاش، رديفش آه. انگار كه ديوانهاي باشم نگاهم كرد. گفتم: نميداني، اگر بداني هستي. رمزي به رویت لبخند ميزند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ارغواني ميشود. پی نوشت: شرق بنفشه ؛ شهریار مندنی پور
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 5:35 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
انگار همین دیروز بود که این مطلب را
بلند بلند برایت خواندم و تو ارغوانم ! ارغوان بهتر از جانم! بلند بلند برایم خندیدی کنار این جنگل انبوه سیاه زمینی دست نخورده برایم مانده بود!! و من خوشحال از اینکه مرا که دیدی پرسیدی چه کسی این بادمجانها را زیر چشمانت کاشته؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 4:32 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
ارغوان بی بی روزهای کودکی من و تو بی بی عطری هم مرد! تا شاید راز من و تو برای همیشه راز بماند !
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
ارغوانم ممنون که تولدم را تبریک گفتی ارغوان برای به دنیا آمدن کودک خواهر کوچکم به یادگار برایش می نویسم. لیدا من غم ما هم غم نیست غم ما هم کم نیست دختر ترسایی حقه تریاکی بطری کونیاکی غم ما را ببرد غم ما را بخرد غم ما هم غم نیست غم ما هم کم نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
ارغوانم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم تنها او بود وخدا. کسی نمی دانست که وقتش رسیده . درد داشت و به خود می پیچید. داشتنش را آرزو داشت. با هزار زحمت به دنیا آورد. آنچنان پشت نوزاد زدند که رویش را برگرداند تا گریه اش را نبیند. وقتی فهمید پسر به دنیا آورده از خوشحالی شیرش خشک شد. سالها از آن ماجرا می گذرد و پسر صورتش را برمی گرداند تا عکس مانده در قاب مادر گریه اش را نبیند.
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
ارغوان حال و روز من هم مثل این فصل شده
که هم تعطیلی داشته هم گرفتگی داشته و هم بارش . اما خوشحالم از اینکه فهمیدم در زندگی زخمهایی هست که آهسته ودر انزوا روح آدمی را می خورند و می تراشند. البته به جان ارغوانم قسم می خورم که در فهمیدن این موضوع کسی که مرا هدایت کرد صادق نبود .
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
اینجا عید هست اما نیست ارغوانم ارغوان قرار است از این به بعد به همت دوستانم متن هایم ویرایش شود چون معتقدند هنوز فرق مضاعف و مضاعف الیه را نمی دانم ۲} جهان نقش کسی با تیر و کمان چینی به خود شلیک می کند کلید موسیقی را سرایدارکاخ برده زیر گنبد کبود یکی که نبود فریاد گرگ آمد....گرگ آمد می زند کاخ هم مزاحم بهتر دیدن جهان نشده کبری تصمیمش را گرفته که تاخیر داشته باشد فقط یک یاتاکونگای دیگر باقی است
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی
|
|