تبليغاتX
من و ارغوان

من و ارغوان

دلتنگی های من

حالا که نیستی

حالاکه تو را ندارم

بی انکه بخواهم ویا بدانم غرق میشوم در یادت

در ساحل نگاهت دریا چنان خود را به هر در دیواری می زند

که نمی توان آرام گرفت

ومن تمام بی قراری ام را مدیون توام ارغوانم

ارغوان بهتر از جانم

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

حالا که تو در کنارم نیستی

حالا که دیگر تو را ندارم

آنچه مرا آرام می کند ، برایت نوشتن است

 و البته آنچه در حال حاضر مرا بیشتر آرام می کند 

اتفاقاتی است که در  این چند روز گذشته افتاده است.

باید اعتراف کنم در ابتدا برایم  درد ناک وغیر قابل باور بود

ولی حالا که چندی است از اتفاق می گذرد

با این که هنوز هم  احساس خوبی ندارم

اما خوشحالم از اینکه  من و  دوستانم را  هدفمند کرده اند. 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

 
 
من تنها آسانسورچی دنیا هستم كه قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌كنم
 


طبقه‌ همكف

   در باز شد و یك خانم برازنده‌ای وارد آسانسور شد.
گفت: «من ایرانم.»
گفتم: «ماشالله... ماشالله... چشمم كف پات. چه خانوم. چه برازنده. با این كه سرت شبیه گربه‌س، ولی چشم‌هات چه سگی داره.»

گفت: «ای آقا. جوونی‌هام رو ندیده بودی. یه بر و رویی داشتم بیا و ببین. از خاور و باختر میومدن تماشام... اصلا یه وضعی بود... یه شالی داشتم ابریشم، از این سر تا اون سر.»
گفتم: «همین جاده ابریشم؟»
گفت: «آره. این شال من بود. بعدا باد بردش. بعدش این تیمور گور به گوری اومد با اسب روش تاخت و از بین بردش...»
گفتم: «یعنی شالت رو برد؟ یعنی كشف حجاب كردی اون موقع؟»
گفت: «اون كه بعدا بود. من می‌خواستم روم رو بپوشونم، منتها یه شاهی از فرنگ برگشته بود، هوایی شده بود، می‌گفت كسی خودش رو نپوشونه. به زور می‌خواست من سرلختی شم.»
گفتم: «آخی.»
گفت: «ولی بعد [...] گفتند ما [...] باید [...].»
گفتم: «آخی. چقدر بالا پایین شدی.»
گفت: «آره.»

طبقه پانزدهم

 
     گفتم: «راستی حرف بالا و پایینت شد. الان اوضاع بالات چطوره؟ خزر مزرت خوبه؟»
گفت: «ای آقا... دست روی دلم نذار. مینیاتور دیدی؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «دیدی این دخترهای برازنده، یه كوزه لعابی روی سرشون نگه می‌دارن؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «من هم جوونی‌هام این‌طوری بودم. یه كوزه روی سرم بود این هوا. هر كی اومد زد و با سنگ شكستش و یه تیكه‌ش رو برد. خدا بگم این روس‌ها رو چی‌كارشون نكنه، هی میان الكی وعده و وعید می‌دند و یه دستی به سر و گوش آدم می‌كشند و هر دفعه یه تیكه وجود آدم رو آب می‌كنند... ووووی... همین الان هم مور مورم شد، فكر كنم دوباره یه قرارداد دیگه امضا كردند!»
گفتم: «آره فكر كنم. توی این آخری سهم ما از خزر شد هفت، هشت درصد.»
گفت: «هفت، هشت درصد یعنی چقدر؟»
گفتم: «یعنی قد یه پیاله آب.»
گفت: «آخی. یعنی همه‌ش همین؟»
گفتم: «من آخرین سفر استانی كه رفتم شمال، فقط دیدم این‌قدری واسه‌م مونده كه بشه پاچه‌ها رو زد بالا و رفت توی آب.»

گفت: «جدی می‌گی؟»
گفتم: «یكی از بچه‌ها همین‌طوری رفت جلو. زانوهاش رفت زیر آب. بعد تا كمر رفت زیر آب. همین كه آب رسید به نافش، یكی از ناوهای روسیه اومد و گفت: «ایست! شما وارد حریم آب‌های ما شدید!» به جون ایران خانوم، این قدر خجالت كشیدم...»
گفت: «یعنی فقط تا نافش؟»
گفتم: «تازه اون ناو روسیه به این رفیق‌مون كه آب تا نافش بود، گفت یه وجب هم بالاتر از مرز آبی اومدید. باید یه وجب برید پایین‌تر.»

طبقه سی‌ام

    حرف‌هامون گل انداخته بود با ایران خانوم.
پرسیدم: «راستی قضیه چی‌یه؟ چند وقت پیش [...] یه آقایی گفت ایران، ایرانی نیست.»
گفت: «جدی؟ شاید شوخی كرده.»
گفتم: «نه بابا. اون یارو گفت ایران هیچی‌ش نمونده. یعنی هیچ هنر و فرهنگ و تمدنی از ایران نمونده. هر چی مونده همه‌ش از اون‌ها مونده... [...] ...» 

ایران خانوم چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود. گفت: «خب از اون‌ها چی مونده یعنی؟»
گفتم: «راستش ما كه تنها هنری كه از اون‌ها دیدیم همه‌ش نانسی عجرم بوده!»

ایران خانوم همچین ناز شروع كردن به لبخند زدن. بعد گفت: «آخی... آخی... چقدر خندوندی من رو. اسم این آقاهه چی بود كه این حرف‌ها رو زده؟»
گفتم: «اسمش رو نبر! اسمش رو نبر! اصلا اون رو ول كن بذار یه جوك دیگه بگم بخندیم. یه آقاهه چند وقت پیش...»
گفت: «اسم این یكی رو می‌تونی بگی؟»
گفتم: «نه! چی كار به اسمش داری؟ خلاصه یه آقاهه چند وقت پیش یه آقاهه برای تو بزرگداشت گرفت، بعد یه سرباز هخامنشی آورد، منتها سر سرباز هخامنشی یه كلاه نمدی گذاشت، اون هم چه نمدی...» 

گفت: «كلاه نمدی سر سرباز هخامنشی؟ خیلی بامزه بود... بعدش چی شد؟»
یك دفعه برق رفت.

طبقه‌ صدم

 
      نفهمیدم چطور شد كه برق رفت و حرف‌مان نصفه نیمه ماند.
برق‌ها كه آمد ایران خانوم گفت: «داشتی می‌گفتی. بعدش چی شد؟»
گفتم: «اون رو ول كن! لابد مصلحتی بوده كه برق رفته. [...] ولی بذار یه چیز دیگه تعریف كنم برات... یه روز یه آقایی گفت پرچم تو رو می‌شه پرستید...»
گفت: «جدی می‌گی؟ واااای مردم از خنده. چه آدم‌های فانی دارید شما. چقدر خجسته‌اند...»
گفتم: «بله... من فقط خجسته‌هاش رو برات می‌گم، گجسته‌هاش رو تعریف كنم كه خون گریه می‌كنی... بگذریم...»

گفت: «حالا اسم این آقاهه كه گفته پرچم من رو می‌شه پرستید، چی بود؟»
گفتم: «نمی‌تونم بگم.»
گفت: «چرا اسم هیشكی رو نمی‌تونی بگی؟»
گفتم: «ما توی یه دوره‌ی خاصی به سر می‌بریم كه اسم‌ها رو نمی‌شه برد. فقط باید شكل‌شون رو كشید.»
گفت: «می‌فهمم. ولی این یارو اسمش مشایی نیست؟»

طبقه‌ هزارم  
 
     كلی خاطره‌ی بامزه ایران خانوم از مشایی تعریف كرد. ولی قول گرفت من به كسی نگویم. اصلا اخلاق رسانه‌ای و آسانسوری هم اجازه نمی‌دهد من حرف‌هاش را منتشر كنم.

طبقه‌ صدهزارم 
   
   ایران خانوم قبل از این كه پیاده بشود و برود، گفت: «[...].»
گفتم: «جدی؟ شما هم باید [...]؟»
گفت: «آره. چون توی منطقه [...] و عوامل زیادی نفوذ كرده‌اند.»
گفتم: «جدی؟ داری سیاسی حرف می‌زنی؟»
گفت: «سیاسی چی‌یه بابا؟ من دارم درباره‌ی منطقه حرف می‌زنم، این‌ور روسیه، اون‌ور آمریكا و انگلیس، اون پایین هم كه شیخ‌نشین‌ها... از هر طرف ممكنه میكروب‌ها سلامتی و امنیتم رو به خطر بندازند...»
گفتم: «آهان! از این لحاظ می‌گی! یه لحظه ترس برم داشت، گفتم داری رفتار پرخطر از خودت نشون می‌دی.»
خلاصه ایران‌خانوم پیاده شد و رفت.

من ماندم تنهای تنها. دكمه‌ی طبقه‌ی همكف را زدم و آمدم پایین. بعد شروع كردم زمزمه كردن: «دور گردووون گر دو رووزی بر مممراد ما نررررفت دااااائما یكساااااان نماند حاااااال دوران غغغغم مخخخور
 
 
 
پی نوشت: قابل توجه انجمن علمی فرهنگی مخالفان کپی پیس وبلاگدارن اینجا وحومه

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

  

     روي زييايي ديدم. پرسيدم: «خانم اسم شما ارغوان

 نيست؟

    هنوز عطر حلول بيست سالگي را در‌هاله‌اش داشت.

 گفت: «نه.»

    گفتم: ارغوان هستي، نمي‌داني. چون صدايش مثل

 غزلي بود، قافيه‌اش، رديفش آه.

  انگار كه ديوانه‌اي باشم نگاهم كرد.

  گفتم: نمي‌داني، اگر بداني هستي. رمزي به رویت

 لبخند مي‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت

ارغواني مي‌شود.

 

 

 

پی نوشت: شرق بنفشه ؛ شهریار مندنی پور

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 5:35 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

انگار همین دیروز بود که این مطلب را

بلند بلند  برایت خواندم

 و تو ارغوانم !

 ارغوان بهتر از جانم!

 بلند بلند برایم خندیدی

 

                                  کنار این جنگل انبوه سیاه

                                  زمینی دست نخورده برایم مانده بود!!

                                  و من خوشحال از اینکه مرا که دیدی پرسیدی

                                 چه کسی این بادمجانها را زیر چشمانت کاشته؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 4:32 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

            

      

      ارغوان بی بی روزهای کودکی من   و   تو

 

           بی بی عطری هم مرد!

 

               تا شاید راز من   و   تو برای همیشه راز بماند !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

 

ارغوانم

ممنون که تولدم را تبریک گفتی

ارغوان برای به دنیا آمدن

 کودک خواهر کوچکم 

 به یادگار برایش می نویسم.

 

لیدا من

غم ما هم غم نیست

غم ما هم کم نیست

دختر ترسایی

حقه تریاکی

بطری کونیاکی

غم ما را ببرد

غم ما را بخرد

غم ما هم غم نیست

غم ما هم کم نیست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

 

ارغوانم  تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

            من به اندازه زیبایی تو  غمگینم

  

تنها او بود وخدا. کسی نمی دانست که وقتش رسیده .

درد داشت و به خود می پیچید. داشتنش را آرزو داشت. با هزار زحمت به دنیا آورد. 

آنچنان پشت نوزاد زدند که رویش را برگرداند تا گریه اش را نبیند.

 وقتی فهمید پسر به دنیا آورده از خوشحالی شیرش خشک شد. 

سالها از آن ماجرا می گذرد و پسر صورتش را برمی گرداند

تا عکس مانده در قاب مادر  گریه اش را نبیند.

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

ارغوان حال و روز من هم مثل این فصل شده

 که هم تعطیلی داشته 

هم گرفتگی داشته و هم بارش .

اما خوشحالم از اینکه فهمیدم در زندگی زخمهایی هست که

آهسته ودر انزوا روح آدمی را می خورند و می تراشند.

البته به جان ارغوانم  قسم می خورم که

در فهمیدن این موضوع کسی که مرا هدایت کرد صادق نبود .

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی |

 

اینجا عید هست اما نیست ارغوانم  

 ارغوان قرار است  از این به بعد

به همت دوستانم متن هایم  ویرایش شود

چون معتقدند هنوز فرق مضاعف و مضاعف الیه  را نمی دانم

 

۲}

 جهان نقش

کسی با تیر و کمان چینی به خود شلیک می کند

کلید موسیقی را سرایدارکاخ برده  

زیر گنبد کبود یکی که نبود فریاد گرگ آمد....گرگ آمد می زند

کاخ هم مزاحم بهتر دیدن جهان نشده

کبری تصمیمش را گرفته که تاخیر داشته باشد

فقط یک یاتاکونگای دیگر باقی است

 حوض وسط  را خراب کردند مبادا آبش سبزشود. 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مصطفا بگدلی |